تبلیغات

حکایت جالب شهردار ارومیه

حکایت جالب شهردار ارومیه

حکایت جالب شهردار ارومیه,رفتگری که شهردار شد,رفتگری شهید باکری

حکایت جالب شهردار ارومیه

اوایل انقلاب مهدی باکری شهردار ارومیه بود.

اول صبح بود و هوا گرگ و میش بود.

برای خرید نان و تهیه صبحانه از خانه بیرون امدم. آن طرف کوچه رفتگر محل را دیدم که مثل همیشه در حال جارو و نظافت کوچه بود.

دیدم که با یک پارچه مشکلی صورت خود را پوشانده است. وقتی به او نزدیک شدم دیدم که او رفتگر همیشگی محله ما نبود.

به او گفتم سلام صبح بخیر گویا رفتگر قبلی کوچه ما از اینجا رفته است و محل کارش را تغییر داده است درسته؟

سرش را که بلند کرد به یکباره حیرت کردم خدای من این که مهدی باکری شهردار ارومیه است!!!

شگفت زده شدم آقا مهدی، شما اینجا چیکار میکنی؟

آقا مهدی علاقه ای به جواب دادن نداشت.

ادامه دادم، آقا مهدی شما شهردار هستی، اینجا چیکار میکنی؟ چرا داری جارو میزنی؟ شما رو چه به این کارا؟ جارو رو بدین به من، شما آخه چرا؟

خیلی تلاش کردم تا بالاخره زیر زبون آقا مهدی رو کشیدم.

مهدی باکری گفت: زن رفتگر محله، مریض شده بود؛ و او آمده بود که مرخصی بگیرد تا همسرش را بیماستان ببرد اما به دلیل اینکه تعطیلات عیدنوروز بود و کارگران نیمه اول نوروز را به تعطیلات رفته بودند کارگری برای جایگزین او نداشتند و به او مرخصی نمی دادند.

سرکارگر به او گفته بود که اگه شما بری، کسی رو نداریم جایگزین شما کنیم.

او هم پیش من اومد و گفت آقای باکری همسرم مریضه و سرکارگر به من مرخصی نمیده و میگه که نیروی جایگین نداره.

آقا مهدی بهش مرخصی داده بود و خودش به جاش اومده بود

اشک تو چشمام حلقه زد. هر چی اصرار کردم، آقا مهدی جارو رو بهم نداد؛ ازم خواهش کرد که هرچه سریعتر برم تا دیگران متوجه نشن، رفتگر آن روز محله ما، شهردار ارومیه بود.

باکری ها سمت غرب و
خاوری ها سمت غرب
هر دوتا رفتند اما این کجا و آن کجا…

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار